background

میرمصور

زندگی نامه

سيد حسين ميرمصور ارژنگي

پس از اتمام تحصيلات ابتدايي و آموزش نقاشي نزد پدرش،ابراهيم مير، قصد عزيمت به روسيه را داشت که ماجراي هجويه پدر و حکم اعدام او که از جانب وليعهد وقت صادر شده بود سفرش را به تاخير انداخت. پس از اينکه به وساطت لقمان الممالک ، ابراهيم مير از جانب مظفرالدين ميرزا بخشوده و جهت خلق چند تابلو به دربار فراخوانده شده بود؛ از اعدام رست ولي انجام اين کار را به عهده پسر بزرگترش سيد حسين شانزده ساله گذاشت[1]. حسين پس از اتمام کار، سفرش را آغاز و به تفليس رفت گرچه پس از رونمايي نقاشي ها شايع گشت آثار خلق شده به دست يک نقاش خارجي بوده که بعد از اتمام کار ايران را ترک کرده است. وليعهد که تحت تاثير هنرش قرار گرفته بود خواهان آن شد تا او همراه پدر در دربار به کار نقاشي بپردازد، عشق به آموختن، مانع از پذيرفتن اين پيشنهاد شد. در روسيه علاوه بر اينکه از طبيعت تفليس الهام گرفت و آثار بديعي خلق نمود با آثار نقاشاني چون آيوازووسقي،سوريقوف و و.ر شاگين آشنا شده و دو سال نيز در آکادمي مسکو به آموزش نقاشي پرداخت سپس به پاريس و ايتاليا سفر نمود و دو سال در رم به تحصيل نقاشي و مطالعه در موزه ها پرداخت. پس از اتمام تحصيلات عاليه «با مدرک تخصصي رشته دلخواهش و دلي لبريز از عشق به هنر و روياهاي آينده»[2] به ايران بازگشت و در خيابان علاءالدوله تهران هنرستاني تاسيس نمود و توانست دوستي با کمال الملک را نصيب خويش سازد. پس از پنج سال به تبريز بازگشت و در 1297ش اداره صنايع مستظرفه را تاسيس و روزي هفت ساعت به طور رايگان به آموزش نقاشي به هنرجويان پرداخت و دو سال بعد نيز رسما به رياست صنايع مستظرفه آذربايجان انتخاب شد.[3] در 1312ش از سوي نخست وزير وقت حاجي مخبرالسلطنه با سمت مدير موزه هاي کشور جهت توسعه موزه ايران باستان در آنجا مشغول به کار شد البته ناگفته نماند به اشتياق خويش در 1302 ش (1923م) موسسه اي در تبريز تاسيس نمود که خطاطي،طراحي قالي،تذهيب و چگونگي استفاده از طراحي و رنگها و اسرار تکنيکي آن به هنرآموزان تعليم داده مي شد و خانه زيبايش در محله شمس تبريزي و اهراب پذيراي کساني بودند که شيفته هنرش بوده يا قصد ديدار او را داشتند.

محمدعلي معيري فرزند معيرالممالک، کسي که کودکيش را نزد ميرمصور گذرانده از او چنين ياد مي کند «... رنگ روغني، آبرنگ و سياه قلم هر سه را به حد کمال مي پرداخت و کس را در رنگ شناسي و رمز ترکيب آنها با وي ياراي رقابت نبود. به فن شبيه سازي که خود آن را «چهره سازي» اصطلاح مي کرد از ديگر رشته ها رغبتي بيشتر داشت و به راستي در اين فن از نظر مهارت، قدرت و سرعت قلم و تسلط به کار گرفتن رنگهاي زنده و هم آهنگ سحر مي کرد و شاهکار مي آفريد .... ميرمصور پس از بازگشت از روسيه در زادگاه خويش يعني تبريز مي زيست و بعد از چندي از آنجا به رشت رفت و هرگاه که به تهران مي آمد در خانه پدرم معروف به «باغ معير» اقامت مي گزيد.... سرانجام به ترک رشت گفت و بي بازگشت به تهران آمد نزد پدرم در اطاقهاي اختصاصي خويش مسکن گزيد...»

در ادامه خاطراتش از تابلوي شمايل مقدس اسم مي برد که نظر نقاشي آلماني را در موزه ايتاليا جلب نموده و به ايران آمده بود تا ميرمصور نقشي دوباره از آن بيافريند. او نيز در برابر چشمان تحسين برانگيز نقاش آلماني، به جهت سرعت در کار تابلوي آبرنگ آن را خلق نمود.

بايد گفت فرزند ابراهيم مير و زهرا سلطان در 1261ش ديده به جهان هستي گشود و به هنگام گرفتن شناسنامه فاميلي ميرمصور ارژنگي[4] را انتخاب نمود. در مجسمه سازي ،طراحي قالي ، نقاشي و سرودن اشعار طنز استاد عصر خويش بود. «از بزرگترين نقاشاني است که پيرو سبک انپرسيونيسم بوده و از اولين کساني به شمار مي رود که طراحي مدرن را براي نقشه قالي انجام داد و بعضي معتقدند که نقش هايي که ميرمصور به آن دست يافت بيشترين سهم را در شهرت قالي ايران در قرن بيستم داشت»[5] از شاهکارهايش در اين زمينه قالي معروف به چهارفصل اوست که در کارگاه ايجادي تبريزي بافته و سيري از تاريخ ايران به نمايش گذاشته شده است که توسط تاجري بلژيکي خريداري و در موزه بروکسل نگهداري مي شود[6].

چاوشي(يسناي تبريزي) در اين باره مي نويسد :« ... اينکه چرا اين قالي را چهارفصل ناميده اند؟ ترنج وسط قالي عکس داريوش هخامنشي است که بروج دوازده گانه فلکي در دور قاب عکس به شکل لوزي است که در چهار ضلع آن ترسيم شده است و هر ضلع مقابل يکي از آثار تاريخ ايران قرار دارد و چهارفصل تاريخ ايران همان تصاوير آثار تاريخ ايران است . ضلع مقابل بروج بهار را (حمل ،ثور،جوزا) دارد که روبروي تخت جمشيد است .ضلع مقابل بروج تابستان را (سرطان،اسد،سنبله) دارد که روبروي کاخ تيسفون است. ضلع مقابل بروج پاييز را (ميزان،عقرب،قوس)دارد که روبروي گنبد سلطانيه است. ضلع مقابل بروج زمستان را(جدي،دلو،حوت) دارد که روبروي مسجد کبود است. استاد ميرمصور ارژنگي چهارفصل تاريخ ايران را با نمادهاي چهارگانه آثار تاريخي مجسم کرده است بهار تاريخ ايران با ظهور کوروش کبير و اتحاد و يگانگي ماد و پارس و ادامه آن با سلطنت داريوش آغاز شد و تابستان مشرف به تيسفون است ... بعد از حمله اسکندر به دست ساسانيان تجديد حيات کرد ظهور اسلام و آمدن تازيان به ايران آغاز پاييز غم انگيز شکست ايرانيان است که روبروي گنبد سلطانيه قرار گرفته است و با اينکه دين مبين در ايران اشاعه يافت ولي آمدن مغولها -که گنبد سلطانيه از يادگارهاي سلطان محمد خدابنده (اولجايتو) است- پاييز برگريزان و کشتار ايرانيان را در پي داشت و زمستان ايران هم از تسلط بلامنازع غزها و ترکمانان نظير قره قويونلوها آغاز شد و مسجد کبود نمادي از اين تسلط درد آور-که يادگار جهانشاه قره يوسف است- انتخاب شده است .... »

ميرمصور معتقد بود که «اصول مينياتور کهن ايران را دوباره تکرار کردن هيچ اهميتي ندارد چونکه اين اصول توسط استاداني چون بهزاد و آقاميرک تطبيق يافته شده و شاهکارهايي ارائه گشته است و آوردن اصول مدرن،رنسانس،روققوقو که مخصوص روح و ذوق اروپاييان مي باشد،به وطن به جهت مصنوعي بودنشان با ذوق و استعداد بديع مردم ما هماهنگ نمي تواند باشد پس به جهت يافتن راه حلي براي اين کار، به شرط حفظ خصوصيت ملي صنعتمان استفاده از اصول آفريده شده در قرن بيستم لازم است»

وي که در 1328ش به اخذ نشان درجه يک هنري از سوي وزارت فرهنگ نائل آمد علاوه بر خلق مجسمه ها و پرتره هايي از اديب نيشابوري،فردوسي،خاقاني،اميرکبير و ... شاهکارهايي چون حمله نادرشاه  به هندوستان که در يکي از موزه هاي آمريکا نگهداري مي شود[7] ،رضاشاه (سوار بر اسب و شمشير در درست در حاليکه تنينا هيلا را که مظهر شر و عذاب بود لگدکوب مي کند) و رستم و سهراب را از خويش به يادگار گذاشت و اما اثر ديگرش، قيصر روم والريان را در حالتي نشان مي دهد که در مقابل شاپورکبير پادشاه ايران زانو زده است و بهتر است به ماجراي آن که نشان از حس ميهن پرستيش دارد اشاره اي داشته باشيم:

« يکبار در مجلسي از بزرگمردان يوناني که در ايران بودند و هنر استاد را مي ستودند يکي از آنان به ايشان گفت : استاد مي توانند موقعي که خانواده دارا ايراني در دستان اسکندر مقدوني اسير بودند را بکشند؟ استاد ناراحت شد ولي باوقار گفت : چگونه؟ گفت : هرجور که بخواهيد و من هرچه پول بخواهيد مي دهم. استاد سري تکان داد و پس از دقايقي مجلس را در حالي که به فکر تلافي بود چون خيانت به ميهن را ننگ مي دانست به قصد منزل ترک نمود پس از سپري شدن يک هفته ، فکري به ذهنش آمد ... يوناني آمد تا سفارش را ببيند و احيانا بخرد استاد گفت: تابلوي شما آماده است لطفا با دست خود پرده اش را کنار بزنيد چون خيلي عالي شده حتما تعجب شما را برمي انگيزد. اما هنگامي که يوناني پرده را کنار زد در جاي خود ميخکوب شد. رنگش پريد. در مقابلش قيصر والريان را ديد که در پاي شاپور پادشاه ايران زانو زده پس عصباني خارج شد و وجدان ميرمصور از بابت دفاع از ميهن و شرفش آسوده شد»

درباره ساخت مقبره حافظ به دست ميرمصور نيز مي توان به يکي از نامه هاي نيما يوشج در تاريخ 26 آذرماه 1310 به رسام ارژنگي اشاره نمود که آورده است «... شايد آقاي ميرمصور هم به طوريکه در روزنامه هاي آذربايجان خوانده ام براي ساختن نقشه مقبره حافظ تاکنون به طهران رسيده باشند که از اينجا به شيراز بروند ...»

ميرمصور ارژنگي در 10 مردادماه 1342 ش (12 آگوست 1963م) چشم از جهان فرو بست و در امامزاده عبدالله شهر ري به خاک سپرده شد.

هرچند مجتبي نخجواني طي خاطراتش عنوان مي کند: « ... زمانيکه در پي سفارش پدر جهت يافتن چند تابلوي آبرنگ عازم موزه تهران شدم در زيرزمين نمور آنجا تابلوهاي آبرنگ استاد ميرمصور را يافتم که در شرف پوسيده شدن بودند و درپي اعتراض بنده نسبت به نگهداشتن چنين شاهکارهايي از اين استاد در چنين جايي بسيار متعجب گشتم که مسئول موزه هيچ شناختي از استاد و آثارش ندارد ... » با اينحال برخي از آثارش در 28 ارديبهشت ماه 1381ش همزمان با روز جهاني موزه و گراميداشت هفته ميراث فرهنگي از موزه کاخ گلستان به خانه لاله اي ها در تبريز (دفتر پژوهش هاي فرهنگي – تاريخي يحيي ذکاء) انتقال و در معرض نمايش گذاشته شد

و دو سروده از شهريار و رسام ارژنگي در سوگ ميرمصور:

خزان هنر

خزان نمي شود اي گل، بهار ميرمصـــــور                          گل هميشه بهار است کار ميرمصور

بزرگ نابغــــــه روزگار بود و نمــــــيرد                          که جاودانه بود روزگار ميرمصـــور

به لاله زار شفق نير حق فيض قلم داشــت                         چگونه زرد شود لاله زار ميرمصــور

مواهب هنري ارثي است و گنج شايــــگان                         به خانواده گوهرنگار ميرمصــــــور

به تـــاج آذرآبادگـــــان ما بدرخشـــــد                         جواهرالـــقلم شاهوار ميرمصـــــور

مگر که قدرت نقاش صنعــــت ازلـي بـود                         به طرح منظره در اختيار ميرمصــور

به يک قيافه دميدن دو گونه روح مخالـــف                       عجيب معجزه ديدم به کار ميرمصـور

به حيرتم که خزان اجل چگونه دلي داشـت                      که تاخت بر سر باغ و بهار ميرمصــور

بهار عشق و جواني نثار پاي وطن کــــــرد                      که باد لاله و نسرين نثار ميرمصــــور

به ياري دل افـــتادگان شتافت هميشــــه                       که آفرين خدا باد يار ميرمصــــــور

به افتخار اجانـــــب سري فرود نــــياورد                       که بود عشق وطن افتخار ميرمصــور

به جنگ دوره مشروطه هم مبارزه ها کـرد                        تفنگ خامه دشمن شکار ميرمصـــور

غرور ملي فردوسي آن شباب شهامـــــت                       شکفته بود به شخص و شعار ميرمصور

بس است تابلوي طوفان شکوه (حمله نادر)                       به چشم اهل هنر شاهکار ميرمصــــور

به روزگار بگــــو ، ديگرش نظير نزايــــد                       مباش بيهده در انتظار ميرمصــــــور

به جنــــگ سرد هنرمند قـــرن ما بودند                       که نام آن بنهند انتحار ميرمصـــــور

به کينه روز هنر ساختند چون شب تاريک                       که شمع گريه کند بر مزار ميرمصـــور

به چار فاجعه جانـــــگداز داغ نهادنــــد                       به خانواده خدمتگزار ميرمصــــــــور

درود حضرت ارژنگـــــي اوستاد زمانــــه                      يگانه اي که بود يادگار ميرمصـــــــور

به درد محنت (بهزاد) و داغ حسرت (فرهاد)                      هنوز زنده ولي در شمار ميرمصـــــور

جوان نابغه فرهاد بود و حادثه خوابانــــــد                      به تيشه ستمش در کنار ميرمصــــور

نهاد فجئه همسر به روي داغ دو فرزنـــــد                      دلي که بود به جان داغدار ميرمصــور

سزد که ملــــت ايران در انتظار مکافـــات                     شکسته دل بود و سوگوار ميرمصــــور

ز عهد مدرسه داغ محبتش به دلم بـــود                        بهل که نوحه کند شهريار ميرمصـــور

٭٭٭

مرگ هنر

از چه خاموش شــدي شمع دل افروز امـــروز                       با همه فضل و هنر، باز بپا خيز و بشـــــور

محـفل اهــــل هنر بــي تـــو ندارد پرتــــو                       بي گل روي تو يکسان شده ما را شب و روز

عمـــر بر باد هنـــر دادي و نابــود شــــدي                       آه و فــرياد هنرمنـــــد ندارد دل ســــوز

پهلوان هنــــري از چه به خاک افتـــــادي ؟                      ز چه اين مرگ فرو مايه ترا شد پيـــــروز !

وه که شــب نامده رفـــتي به دراج ابــــدي ! [8] خوب و شايسته ندادي هنر خويش بـــــروز

حيف باشـد که شود بيشـــه زشيران خالـــي                     در کنام تــو دهد خيره ســـرانه يله يــــوز

از تو آموخت هنــر، پير و جوان و زن و مـــرد                     چهره پنهان مـــکن استاد هنرمند آمـــــوز

جامه دان بستي و رفتي به کجا؟ نامش چيست؟                    آه از آن راه پر از بيـــــم و سراي مرمــــوز

رفتن ميرمصــــور چو نــــــدارد برگشــــت                    ديده رســــام به اين جاده ابـهام مـــــدوز

 

 

 

از کتاب «چهره‏ها» سحر وحدتی حسینیان

تبریز



[1] آمده است که ميرمصور، استاد ميرزا حسن خان وليعهد احمدشاه بوده است . در بخش نخست به نسب ايشان اشاره شده است.

[2] برگرفته از نوشته قيصر مرقس

[3] بنابه يادداشت هاي به جا مانده از رسام ارژنگي پيداست که ميرمصور و رسام درخواست تاسيس اداره صنايع مستظرفه آذربايجان را داده اند که پيش نويس آن هنوز در ميان کاغذهاي رسام وجود دارد ولي بعد از تاسيس،اين دو برادر را کنار گذاشته و پس از چندي فقط ميرمصور را به روي کار مي آورند

[4] دو فرزند ابراهيم مير، حسين و عباس هر دو قريحه شاعري داشتند و تخلص و امضاي هنريشان مير مصور و رسام بوده که به هنگام گرفتن شناسنامه،نام ارژنگي را نيز از کتاب ارژنگ ماني وام مي گيرند

[5] برگرفته از نوشته قيصر مرقس

 

[6] در نوشته مرقس محل نگهداري آن بروکسل ذکر گرديده ولي گويا اکنون در موزه فرش ايران مي باشد

[7] يکي ديگر از تابلوهايي که حمله نادر شاه را نشان ميدهد در موزه آرامگاه نادري در مشهد نگهداري مي شود

[8] شايد در آن ايام در چاپ اين مصرع اشتباهي صورت گرفته است

2017  خاندان ارژنگی   globbers joomla templates