background

میرمصور

کلامی در باره زندگی و اندیشه ام

کلامی در باره زندگی و اندیشه ام

من هما ارژنگی، آخرین فرزند استاد رسام ارژنگی، نگار گر و تصویر گر تاریخ ایران زمینم که در شهر تهران زاده شده ام. خاندان و نیاکانم در آذرآبادگان، مهد آزادگان ریشه دارند و نیای بزرگمان "میرک" نقاش نام آور عهد صفوی است.

سابقه ی انواع هنرها مانند: نقاشی، تذهیب، حجاری، مینیاتور، پیکر تراشی، طرح نقوش قالی و نیز شعر و ادبیات در این خانواده وجود داشته است. از مادر و نیز پدر استعداد موسیقی را به ارث برده­ایم.

برادر زنده یاد و هنرمندم فرهاد، در شمار نام آورترین شاگردان استاد "علی اکبر خان شهنازی" و از هنرمندان زبده در نوازندگی تار، گرچه در آغاز جوانی بدرود زندگی گفت، ولی کارنامه ای درخشان و پربار از خود بر جای گذاشت. او به جز به نُت کشیدن ردیف های موسیقی برای تار، ٢٢ اثر ارزشمند و دلنشین در موسیقی سنتی و تابلوهای نقاشی زیبا از خود به یادگار نهاد.

شور و شیفتگی من به شعر و موسیقی و آواز و نوشتار و بازیگری و نقاشی از همان آغاز کودکی جلوه گر شد. هنوز جذبه های پر رمز و راز شب های پرستاره ی تابستان که روی تخت چوبین در کنار مادرم می عنودم و زمانی دراز تا آن هنگام که جادوی خواب مرا به دیار دور بَرَد به آسمان نیلگون خیره و مات می ماندم و عروسک های پنبه ای دست ساز خواهر و جذبه ی نوروز و حاجی فیروز و رویای گنج های پنهان در زیر زمین خانه را از یاد نبرده ام. از همان کودکی، زمانی که برای خواندن انشا در برابر دوستانم می ایستادم، حسی غریب گلویم را می فشرد و فوران احساس چهره ام را ارغوانی می کرد و هنگامی که از سرمای زمستان و بی برگی بینوایان می گفتم، آوای کودکانه و لبریز از اندوهم، چشمان معلم و شاگردان را از اشک لبریز می کرد. اینگونه بود که دوران ابتدایی را با کارنامه ای درخشان در دبستان "سعدی" گذراندم.

خانه ی ما بین محله ی سرچشمه و میدان بهارستان در کوچه ای به نام "ارژنگی" و دبستان "سعدی" هم در مقابل خانه مان بود. آتلیه و کارگاه نقاشی پدرم در طبقه ی بالای خانه بود و من هنگامی که هنوز راه رفتن را نمی دانستم، چهار دست و پا از پله ها بالا می رفتم و با بهتی کودکانه به دست های پدر و آن همه نقش و نگار و رنگ خیر می ماندم.

از همان سال های نخست دبستان، شور و شیفتگی و احساس غریبی نسبت به شعر و موسیقی و مطالعه ی مداوم داشتم. نخستین سروده ام را در بیان شکوه خورشید در ٩ سالگی سرودم و پدر که خود شعر می سرودند بهترین مایه دلگرمی ام بودند. بعدها در دبیرستان شاگردی سخت کوش و برجسته و بر صحنه ی نمایش مدرسه، نقش آفرینی هزار چهره بودم و شعر و سرود همچون رود در جانم جاری بود. سِحری که در رویش دانه ها و ریزش قطره های باران بود، سرود باد در شاخه ها و آواز پزندگان بر فراز آشیانه ها، همه در نظرم  رمز و رازی ناگفته داشتند.

در همان سال ها، داستان ها کوتاه و شعرهایم در نشریات به چاپ می رسیدند و من ، شاعر پیشه ای لبریز از احساس و رویاهای شیرین نوجوانی، دانش آموزی ممتاز و برخوردار از مهر همگان بودم. راستی، صفا، مهربانی و از خودگذشتگی ام مرا محبوب همه کرده بود و من با امید به فردایی روشن و بی خبر از نزول صاعقه در جاده زندگی پیش می رفتم... ولی... عاقبت فرود آمد و خانه و خانمان را زیر و زبر کرد. داس اجل برخرمن شادمانی مان آن چنان فرود آمد که همه چیز ویران شد. توفان مرگی نابهنگام ، طومار زندگی برادر هنرمندم فرهاد را در هم پیچید. مادر، اندوه مرگ او را تاب نیاورد و در فاصله ی ١٩ روز، همای ١٧ ساله بی مادر و برادر شد. قامت استوار پدر در زیر بار این کوه اندوه خمید و او http://www.lossnow.me http://flowerpredictor.info/ http://hitsfree.tk http://knownfans.tk

که استوره مقاومت و مبارزه و تلاش بود، بی صدا فرو ریخت و من آوای این فروپاشی خاموش را با تک تک سلول هایم شنیدم.

روزهای تلخ تنهایی و اندوه و ساعات دلمردگی و رنج، جاودانه می نمود. سرود و ترانه ی شادمانه، جای خود را به سکوتی مرگ افرین سپرد. هر چند که اسیا سنگ زمان چرخید و ما را به دنبال خود کشید، اما... پشت پدر دیگر راست نشد.

در سال ١٣٤٠ خورشیدی یادنامه ای بیانگر زندگی کوتاه و درخشان فرهاد به چاپ رساندیم که نگارش آن را من به انجام رساندم.

تحصیلات من در دانشگاه تهران و در رشته زبان و ادبیات انگلیسی ادامه یافت و بعد از آن به مدت ٢٨ سال حاصل تجربه و دانش و آگاهیم را نثار نوجوانان سرزمین پرافتخارم ایران نمودم.

کار من، کار دل بود. من، نه یک معلم که یک عاشق و یار یک دل و مشفق بودم؛ شاگردانم بر این باور بودند که از جان مایه می گذارم و این چنین بود که آنان نیز با اعتماد، به من دل می دادند. باور دارم که آن بذرهای مهر و راستی را که در طول سال های زندگیم، در دل های کوچک شاگردانم کاشته­ام، امروز به درختان پرباری بدل   شده اند.

من که در آغاز زندگی به دنبال چرا؟ و چگونه؟ ها بودم و همیشه به مسائل مربوط به شناخت خویشتن و شناخت حقیقت و جهان هستی و ماورا ی آن علاقه نشان می دادم، با آغاز جنگ تحمیلی هشت ساله ایران، جست و جوی جدی تری را دنبال کردم. تا آن زمان بیشتر مطالعاتم در زمینه ی ادب و فرهنگ بود ولی از آن پس به کتاب های فلسفی، روانشناسی، خودشناسی و عرفانی روی آوردم و بدین سان نخستین گام های لرزان را در راه شناخت و آگاهی برداشتم. به هر کجا که نسیمی از کوی دوستی و عشق و حقیقت می وزید، رو کردم و با مطالعه ی عرفان عمیق شرق، در خود زمینه هایی پدید آوردم. در سفرهایی به هندوستان، با استادان دیگری آشنا شدم و از مقایسه ی دانسته هایم به یگانگی و وحدت اندیشه ی روشن بنیان رسیدم. بعضی از شیوه های مراقبه را آزمودم و مراقبه ی "ویپاسانا" را به عنوان تکنیکی برتر برگزیدم. به کمک آن جهان لبریز از وهم و آرزو و دوبینی را بررسی کردم و روش رهایی از آن را آزمودم و... " دیدن حقیقت بدان گونه که هست و نه آن گونه که به چشم می آید." یکی از آرمان های بزرگ زندگیم شد. آرزوی شناخت "منِ" سرگشته و تنها و آزرده، همه وجودم را فرا گرفت. دانستم که به جای "گریز از خویشتن" می توان به "باور خویشتن" رسید. می توان واژه ی تنهایی را از دفتر دانش بشری زدود و به جای آن یگانگی ارجمند انسان را باور داشت. به جای سرسپردگی و وابستگی، می توان پذیرای آزادگی شد. به نور خرد و شکوهِ آگاهی، می توان وابستگی را که تعصب و بی رحمی و شرطی شدن حاصل آن است، رها کرد و با خویشتن پویا و شادمان بود. می توان چون غواصی به ژرفای آن "بودهایی" که در درون فریاد می زنند و از بیرون انکار می شوند، فرو رفت.

می توان در خلوت خرد، به تضاد و تعارضی که در پنهان ترین زوایای درون، موجب ویرانی انسان گشته بدون داوری و مقایسه با مهربانی نگریست و به روزی که معجزه آگاهی، دریچه ای روشن بر ظلمت حیات بگشاید و یگانگی و عشق، سرود پر سرور انسان گردد، امیدوار بود.

با چنین احوالی من بار دیگر در جستجوی استادانی خرد پیشه و عاشق، در زندگی و احوال و آثار دو بزرگ مرد ایرانی به بررسی پرداختم و زمانی دراز چون سالکی شیدا، در زندگی حضرت شمس تبریزی و حضرت مولانا مطالعه کردم و دانستم که: شمسی جان افروز باید تا جان را به حقیقت وجود راهبر شود.

از آن پس بخشی از سروده هایم، حال و هوای عرفانی به خود گرفتند و من چون ذره ای در جستجوی شمس وجود و چون نایی به دور از نیستان، چرخ زنان نالیدم.

برخی دیگر از سروده هایم نیز بر پایه ی عشق به سرزمین و فرهنگ و تاریخ گرامی آن شکل گرفتند. چه من به ایران زمینم عاشقم. ریشه ها را سخت گرامی می دارم و شناخت و فرهنگ و تاریخ دیر پا و گسترده ای را که از این خاک گرامی پا گرفته، دست مایه امید و حرکت و پیروزی می دانم.

از میان سروده هایم می توانم به سروده های زیر اشاره کنم:

ایران ، مهرگان، یلدا، ای هم وطن، ای سرزمین من، آرش کماندار، آریوبرزن، فردوسی، بابک خرم دین، با من از ایران بگو، به هر جایی که هستم با تو هستم، کورش، گردآفرید، منم بانوی ایرانی، آتورپاتکان (آذربایگان)، سرو کاشمر، جشن سده، دریای مازندران،ایوان مداین و...

در سال های گذشته به دلیل شوق فراوانی که به موسیقی دارم، به فرا گیری ردیف ها و گوشه های آواز ایرانی پرداختم و حاصل آن تلاش، آشنایی با دستگاه ها و نیز سرودن ترانه هایی بر روی آهنگ های دو هنرمند است.

آثار منتشر شده ام به ترتیب عبارتند از:

١)زندگی فرهاد ارژنگی ـ ١٣٤٠

٢)مجموعه شعر پرواز عاشقان "نشر مدبر" ـ ١٣٧٣

٣)مجموعه شعر گل هزار پر "نشر المعی" ـ ١٣٧٩

برخی ترجمه ها که تا کنون منتشر شده اند، عبارتند از:

١)تفسیر آواهای شاهانه (ساراها) دو جلد نوشته اوشو "نشر حم" ١٣٨٣

٢)جریان بخشاینده دارما، نوشته اس . ان . گویانکا، نشر مثلث ١٣٨٤

٣) سپاه گمشده کمبوجیه ، رمان، نوشته پل ساسمن، نشر عطایی ١٣٨٤

همگام با این تکاپو، بر آن شدم تا پاره ای از سروده هایم را با آوای خویش در قالب شش لوح فشرده انتشار دهم  این سروده ها در تار نگار خانواده ارژنگی در دسترس همگانند .و اینک بر آنم تا پنجمین دفتر از سروده هایم را به چاپ برسانم

در پایان با گردنی افراشته از دو گنج بی بدیل و حاصل زندگی ام نگین و کیوان یاد می کنم.

نخستین فرزندم نگین، پس از گرفتن دیپلم از مدرسه رازی، تحصیلات خود را در کشور فرانسه به پایان برد و با درجه ی DESS  فارغ التحصیل شد و هم اکنون در کشور لیون نمونه ای از یک بانوی توانا و سرافراز ایرانی است که پستی ارزشمند را بر عهده دارد.

فرزند دیگرم کیوان، که موزیسین و پیانیستِ هنرمندی است، پس از دریافت مدرک دکتری داروسازی در ایران، برای ادامه حصیل به کشور فرانسه رفت و پس از آن هم اینک در دانشگاه و بیمارستان شهر تولوز سرگرم کار است.

2018  خاندان ارژنگی   globbers joomla templates